تا آنجا كه مي شناسم ات نقاشي ات مي كنم.
روي تمام تابلو هاي جهان كه همه شان را يكجا و همين جا در ذهن دارم طرحي از اوج تو مي زنم باشد كه از آن لحظه به بعد ديگر دستي بومي را به رنگي نيالايد، چرا كه نقاشان، ديگرمأنوسي با شأن تصوير تو را به زايش هر نگاره ي ديگري ارجح مي دانند. نقشي از تو بر افلاك مي زنم تا شور ئه ديدگان و انگيزاننده ي نگاه ها باشد.
بودن ات را مي ستايم چرا كه ديرگاهيست تو را به جاي زمان سپري مي كنم.
اشعار و اذكار از طراوت بهار گفته اند و حضور يار؛ من به كجا بگويم كه هيچ حضوري را ياراي طراوت تو نيست. هوايم كه تو باشي ، يك دم ازين هوا مرگ را بر بازدم ارجح مي دارد.
هرازگاهي هواي سفر مي كنم با مبدئيت خودم به مقصد تو
چقدر دوري!
اي دست نا يافتني ترين مقصود من...
زبانم هر زمان كه به الگوي رقص واره هاي توبه چرخش در آيد، كلامم شعر مي شود و در چنان اوجي از معنا قرار مي گيرد كه تا استغناي هرانچه آهنگ و آواست، مي رود. اما هر زمان كه بي خود از خود، سر را به زير مي افكند و بدون نگاه به توكلام را مي سازد، واژگان را شرم بودن شان نابود مي كند.
آنقَدَر در من هستي كه به فنا ناپذيري رسيده اي
آنقَدَر از تو پرم كه غرق شدن در تو هر لحظه به فنايم مي برد
آنقَدَر در من هستي كه تا ابد انگار هر زايشي توئي
آنقَدَر از تو پرم كه استغنا برايم عادت شده و نياز، رنگباخته ترين حس
واژگانم از تو ارزش مي گيرند؛
اگر بند تو باشي به چنان جنگي با آزادي خواهم رفت كه تا ابد ايمانش را به پرواز فراموش كند.
اگر زمين تو باشي، ارتفاع را از فهرست مفاهيم حذف مي كنم.
تو اگر نياز باشي بي نياز ها را گردن مي زنم.
اگر آتش باشي عالم را تا آخرين قطره ي آبش مي خشكانم.
تو اگر اشك باشي جهان را مي گريانم.
اگر درد باشي عالم را به زايمان وا مي دارم.
تو اگر باشي و فقط بودن ات هم آغوشي حتي با عدم را دلپذير مي كند.
بي ثمر نيست لطف بودن ذهن من با تو...
13/1/89
روي تمام تابلو هاي جهان كه همه شان را يكجا و همين جا در ذهن دارم طرحي از اوج تو مي زنم باشد كه از آن لحظه به بعد ديگر دستي بومي را به رنگي نيالايد، چرا كه نقاشان، ديگرمأنوسي با شأن تصوير تو را به زايش هر نگاره ي ديگري ارجح مي دانند. نقشي از تو بر افلاك مي زنم تا شور ئه ديدگان و انگيزاننده ي نگاه ها باشد.
بودن ات را مي ستايم چرا كه ديرگاهيست تو را به جاي زمان سپري مي كنم.
اشعار و اذكار از طراوت بهار گفته اند و حضور يار؛ من به كجا بگويم كه هيچ حضوري را ياراي طراوت تو نيست. هوايم كه تو باشي ، يك دم ازين هوا مرگ را بر بازدم ارجح مي دارد.
هرازگاهي هواي سفر مي كنم با مبدئيت خودم به مقصد تو
چقدر دوري!
اي دست نا يافتني ترين مقصود من...
زبانم هر زمان كه به الگوي رقص واره هاي توبه چرخش در آيد، كلامم شعر مي شود و در چنان اوجي از معنا قرار مي گيرد كه تا استغناي هرانچه آهنگ و آواست، مي رود. اما هر زمان كه بي خود از خود، سر را به زير مي افكند و بدون نگاه به توكلام را مي سازد، واژگان را شرم بودن شان نابود مي كند.
آنقَدَر در من هستي كه به فنا ناپذيري رسيده اي
آنقَدَر از تو پرم كه غرق شدن در تو هر لحظه به فنايم مي برد
آنقَدَر در من هستي كه تا ابد انگار هر زايشي توئي
آنقَدَر از تو پرم كه استغنا برايم عادت شده و نياز، رنگباخته ترين حس
واژگانم از تو ارزش مي گيرند؛
اگر بند تو باشي به چنان جنگي با آزادي خواهم رفت كه تا ابد ايمانش را به پرواز فراموش كند.
اگر زمين تو باشي، ارتفاع را از فهرست مفاهيم حذف مي كنم.
تو اگر نياز باشي بي نياز ها را گردن مي زنم.
اگر آتش باشي عالم را تا آخرين قطره ي آبش مي خشكانم.
تو اگر اشك باشي جهان را مي گريانم.
اگر درد باشي عالم را به زايمان وا مي دارم.
تو اگر باشي و فقط بودن ات هم آغوشي حتي با عدم را دلپذير مي كند.
بي ثمر نيست لطف بودن ذهن من با تو...
13/1/89
چه "او" ی نمادینی، واسه همه بود، هست، بین "او"ی من و "او" ی تو یه تار مو فرقه
پاسخ دادنحذفو يا شايد نه حتي همون يه تار ئه مو
پاسخ دادنحذفانگار بين ئه نماد ئو وحدت يه راهي هست يه ربطي يا چيزي مثل ئه اون!
فک کن ببین اگه نمادها همشون با همون یه راه به هم برسن چی میشه؟!!
پاسخ دادنحذفیعنی خود ئه "وحدت"
ما همه فقط به یه چیز نیاز داریم، یه چیز کلی، مثل یه اَبَر مادر !
يه ابر مادر آدم ئو ياد يه آرامش ئه اصيل ميندازه يه چيزي كه حتي فكر ئه بهش ام وسوسه كننده س
پاسخ دادنحذفاما فك كن اگه آرامش ها اصالت هامون ئم نمادين بشه ديگه هيچچي ئه هيچچي ازمون باقي نمي مونه
يه جورايي مسخ اتفاق مي افته ئو آدميت به اون معني ئه اصيلش كم كم كم كم از بين مي ره
فك كنم از اين وحدت نمادين بايد فاصله گرفت!