۳ اردیبهشت ۱۳۸۹

انسان انسان است

در نقطه اي از هستي ايستاده ام كه آيندگان را توان مرور، و گذشتگان را توان بينش نيست.
در مكاني از هستي ايستاده ام كه انسانيت، مجال تعريف مي يابد.
يگانگي خرد شده و وحدت مجزاي كلمه ي انسان
به راستي چيست در پس پرده ي اين ب ظاهر هست ها
انگار در من دوره مي شود انسانيت...
انگار
قدرت كشتن است و مجال بروز دد منشي. تبلور توان خيانت
آن زمان كه خنجر به دست گرفت، يك لحظه انگار خويشتن ئه خويش را حس كرد.
بروز نياز اطمينان است در ورطه ي كشتارحتي،
آن زمان كه يال آن ماديان سرخ يال را نوازش داد فهميد انسان است.
توان راه يابي است در فضاي گم شده ي زمان،
گذر از ديروز و هرآنچه در سيطره ي اوست، نگاه به فردا و هرآنچه هم رزم اوست،‌ و با تمام اين ها، سكناي در حال
حال زايشگر
حال تپنده
مسخي ست زاييده ي مرور عشق
ويراني آبادي ويراني آبادي ...
و انسانيت در اين جدال مكرر وحدانيت مخروبه ي خود را انگار باز مي يافت.
آن زمان كه خود را مجاز يافت به تجربه ي عشق، آن زمان كه توانست قلبش را در صف ئه تنبيه، در انتظار فلك بكارد، يقين كرد انسان است.
اقتدار در عبور، عبور از زماني به زماني، از آوايي به آوايي ئو از شوري به شوري، تاجي از الماس بر شاهندگي بودن اش نهاد.

انگار زاييده ي اطمينان است، تجلي عشق، اوجي ست از انتقام و عبوري ست يگانه.
انگار فراتر است از بازيگري بيگانه كه "خرامان، با تبختر به صحنه بيايد و پس از دمي ديگر آوازي از او نيايد"
انسان انسان است
لحظه اي و انگار حتي لحظه اي "عشق بودن" ئه او باري فراتر است از ساعت ها مرگ، قصه ها تولد و مفهوم ساده ي هستي ئو نيستي در پرتو ئه جبر ئه زايش...

۱۸ فروردین ۱۳۸۹

بوي سوختگي حسي كه آفتابش از پهلو طلوع كرده

تا آنجا كه مي شناسم ات نقاشي ات مي كنم.
روي تمام تابلو هاي جهان كه همه شان را يكجا و همين جا در ذهن دارم طرحي از اوج تو مي زنم باشد كه از آن لحظه به بعد ديگر دستي بومي را به رنگي نيالايد، چرا كه نقاشان، ديگرمأنوسي با شأن تصوير تو را به زايش هر نگاره ي ديگري ارجح مي دانند. نقشي از تو بر افلاك مي زنم تا شور ئه ديدگان و انگيزاننده ي نگاه ها باشد.
بودن ات را مي ستايم چرا كه ديرگاهيست تو را به جاي زمان سپري مي كنم.
اشعار و اذكار از طراوت بهار گفته اند و حضور يار؛ من به كجا بگويم كه هيچ حضوري را ياراي طراوت تو نيست. هوايم كه تو باشي ، يك دم ازين هوا مرگ را بر بازدم ارجح مي دارد.
هرازگاهي هواي سفر مي كنم با مبدئيت خودم به مقصد تو
چقدر دوري!
اي دست نا يافتني ترين مقصود من...
زبانم هر زمان كه به الگوي رقص واره هاي توبه چرخش در آيد، كلامم شعر مي شود و در چنان اوجي از معنا قرار مي گيرد كه تا استغناي هرانچه آهنگ و آواست، مي رود. اما هر زمان كه بي خود از خود، سر را به زير مي افكند و بدون نگاه به توكلام را مي سازد، وا‍ژگان را شرم بودن شان نابود مي كند.
آنقَدَر در من هستي كه به فنا ناپذيري رسيده اي
آنقَدَر از تو پرم كه غرق شدن در تو هر لحظه به فنايم مي برد
آنقَدَر در من هستي كه تا ابد انگار هر زايشي توئي
آنقَدَر از تو پرم كه استغنا برايم عادت شده و نياز، ‌رنگباخته ترين حس
واژگانم از تو ارزش مي گيرند؛
اگر بند تو باشي به چنان جنگي با آزادي خواهم رفت كه تا ابد ايمانش را به پرواز فراموش كند.
اگر زمين تو باشي، ارتفاع را از فهرست مفاهيم حذف مي كنم.
تو اگر نياز باشي بي نياز ها را گردن مي زنم.
اگر آتش باشي عالم را تا آخرين قطره ي آبش مي خشكانم.
تو اگر اشك باشي جهان را مي گريانم.
اگر درد باشي عالم را به زايمان وا مي دارم.
تو اگر باشي و فقط بودن ات هم آغوشي حتي با عدم را دلپذير مي كند.
بي ثمر نيست لطف بودن ذهن من با تو...
13/1/89

۱۳ فروردین ۱۳۸۹

آنچه گذشت...

انگار روز جمع آوري زباله هاي انباشته شده نزديك است
انگار حجم اندوه عرصه را براي پاك بازي باز مي كند. پاك بازي نه به مفهوم باختن پاك بلكه انگار به معناي بازي پاك
صداي فرياي كه مي آيد آشناست!
گوش كن...
از من نيست؟!
انگار ورزيده مي شوم در تحمل درد
انگار به هويت بر مي گردم، من را دارم مي شناسم، استغناي درك، يگانگي مفهوم بت ظاهر را مي شكند انگار
انگار انتزاع ها به من معتمد اند، ترس به من اعتماد دارد، ريا به من اعتماد دارد، بي گانگي و يگانگي، عشق و تظاهر، حتي دروغ هم به من اعتماد دارد.
ترسم از ترس ريخته، مي دانم ديگر جز از تظاهر از هيچ چيز نمي ترسم
من از كنار هلاكت رد شده ام
خدا را در تنهايي ام به بي گانگي ستوده ام، ايمان به كفر هايم دارم كه از عشق بي تظاهرم به معبود آب مي خورد صادق ترين بودم انگار در زفاف عقل و ريا
ابراهيم ترين شدم در شكستن بت هايم. آنقَدَر ابراهيم شدم كه انگار در مسخ بت شكني خود ئه خدا را هم شكستم


از آنچه بود و مانده بود دوباره خدا ساختم


انگار اين بار من از روح خودم در او دميدم
منطق را كشته ام تا در ئه مسير هاي بي هدايت و راه هاي بي فرجام به رويم باز شود، انگار ديگر از درد بي انتهاي عشق، كه گفته اند ئو از برم نمي ترسم
گفته اند "انسان سالم متقلب است" انحطاط طبابت را جشن گرفتم و به باور هاي بيمار باليدم
گذاشتم نوح باور هايم كشتي اش را بشكند، مولوي باور هايم از شمسش دور نشود و هيچ شعر نگويد، پيامبر باور هايم ملحدي را ترويج كند و مرتاض باور هايم يك باره در تيغ هايش فرو رود
هويت ققنوس را نفس كشيدن انگار بوده و خاموش بوده، من از خاكستر "خود" ي مي آيم كه با نفت نفرت سوزانده بودم اش به جرم ريا
قدرت خاكستر ستودني ست چرا كه از نبرد آتش با خودش باقي مي ماند

"من" ئه آمده از اين همه خاك بي شما انگار تنهاست، اي عابرين كوچه ي ممنوعه ي درون
هرچند
ديگر از گذرگاه هاي بي عابر هم نمي ترسم
انگار