۵ مرداد ۱۳۸۹
۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹
"آمدن" واقعه شد
- این ابتدای گفت و گوی جهان آلود ِ من بود با پروردگارم-
اولین سؤالم این بود:
"مگر می شود؟! "
گفت : " من
آفریدم! "
- دنبال سؤالی می گشتم برای توجیه آن میلادـ
پرسیدم : "عبور ِ معصومانه ی کدامین معجزه بود که به میمنت سروده ی مقدسش عاشق شدی؟ می گویند مست بودی که آفریدی به حقیقت خالصانه ی کدامین شراب؟! "
پاسخ داد : "آنکه از من میلاد یافت نه خود سرود بود که همه "امکان سرودن" بود. حقیقت ِ خالصانه ، میمنت و اعجاز همه در میلاد ِ آفریده ی من بود که متبلور شد. "
پرسیدم : " چگونه زندگی را به او شناساندی، او را به گهواره معتمد کردی ، قدرت ِ حرف زدن به زبان آفرینش را از او گرفتی و او را به سلاح فریاد مجهز کردی؟ "
گفت : "من او را برای صحبت به زبان آفرینش نیـافریدم ، زبان ِ خـداوند گاری را برای او نمی خواستم. زبان تکلم او کمال آفرینش من است. من او را خلق نکردم تا به زبان پرستش سخن بگوید. زبان محــــراب برای ملائک است. اویی که من آفریدم کمال ملائک است
زبان کودکی اش فریاد و زبان زندگی اش عشق است. "
پرسیدم : "زاده ی توست؟ "
گفت : "مولود ِ من خود "امکان" زاده شدن است. "
گفتم : "در سرای خدایان هدیه ی میلاد مرسوم است؟ یا که در آنجا وفات را ضیافتی برپاست؟ "
پرسید : " تو از جهان چه داری؟ "
گفتم : " تا کنون گمان می کردم تو را اما اکنون می بینم این صاحب ولادت نیز خود جهانیست :
او فریاد است! ، ساختمان تکلم عشق است! ، میمنت آفرینش است! ، سرود نیست، که خود امکان سرودن است !،کمال ملائک است! ، امکان زاده شدن و زیستن است!...
کاش از این جهان عظیم نیز سهمی داشتم؛ "
گفت : " برای پذیرش ِ هدیه ی میلادت آماده ای؟ "
پرسیدم : "من؟!! "
پاسخ داد : "مگر نمی خواستی بدانی خدایان چگونه هدیه ی میلاد می دهند؟ "
گفتم : "بله ، ولی... "
گفت : " از آن ِ تو! "
-من جز سکوت فریادی برای گفتن نداشتم-
گفت : "آن جهان عظیم ،
از آن ِ تو.................... "
* آنجا بود که فهمیدم من ذره ای از توانایی ابرم
در بارش *
میلاد تو نه خود یک ولادت ساده که پیشکشی بود از طرفِ خدای من
دیر فهمیدم ، تو همان وعده ای بودی که آفريدگار، در آغاز زمان آفريدگاري به واسطه ی آن مرا راضی کرد تا در این جماعت ِ انسان زندگی آغاز کنم.
و اين آورد عظيم پروردگار تنها سهم من از اين جماعت انسان شد...
۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹
سوختن از پا ها شروع شد
سوختن ابتدا از پا ها بود كه شروع شد. سوختند. چشم سالم بود و مي ديد پوستش چگونه ذوب مي شود. كيفرخواست بدن زمين به جرم يك تجاوز دائم و لمس بي دغدغه ي حريم آن بدن كه مي سوزاند، پوستي بود ازآن گام ها كه مي سوخت. پا ها مي سوختند... پوست... گوشت... درد... استخوان... درد كمرنگ شد وقتي ديد پاسخ سال هاي سال بي حرمتي قدم ها، تنها يك لحظه سوختن بود.
پا ها تا مچ خاكستر شده بودند كه نوبت به زانوان رسيد. ساق هايم خاكستر شده بودند و شمايل آدمي را داشتم كه انگار زانو زده بود.
آيا تا ابد بايد زانو بزنم؟ به چه كسي؟ آيا اين چيزي بود كه زمين از من مي خواست؟ يك عبادت ابدي بي معبود؟ اما نه،، با زانوان سوخته كه ديگر هرگز نمي شد زانو زد!
ترسيدم يك آن از پادشاهي كه نبود اما شايد اگر مي بود، سزاي بي حرمتي ام سياه چال بود.
- گفته اند در سراي بزرگان بايد زانو زد؛ تا ابد؛ بزرگان بازماندگان يك عبادت بي ريشه اند كه نياز عابد انگاري معبودشان مي كند-
سوختن همچنان ادامه داشت، من ذوب مي شدم و انگار هر لحظه كه مي گذشت بيشتر در زمين فرو مي رفتم. غرق در طيف سرگرم كننده ي رنگ ها و نور ها بودم كه حاكي از سوختن مرحله به مرحله ي بافت ها بود. ميزان مقاومت لايه هاي متفاوت بدن تحسين برانگيز بود؛ پوست كه جلودار نبرد با آتش بود و انگار از بي كفايتي دروني تر ها با خبر بود، چنان ايستادگي مي كرد كه آتش نفس نفس زنان و رنگباخته به گوشت مي رسيد. ماهيچه ها به راحتي تسليم مي شدند كه اين تسليم بويي مشمئز كننده داشت. و در آخر نوبت به استخوان مي رسيد، او هم كه انگار از قبل با خاكستر كنار آمده باشد، چنان بي درنگ مي سوخت كه قهقهه ي پيروزمندانه ي آتش حتي با گوش هم شنيده مي شد.
بويي كه مي آمد همه اش از سوختن گوشت و پوست و ... نبود، خوشحال بودم كه جسم و روحم با هم سوزانده مي شوند.
لحظه ي نابي بود وقتي آتش به قلب رسيد. پايداري او كه از حراست يگانه اش از ته مانده عشق ها آب مي خورد، او را به بقا وا مي داشت. پيچ و تاب مي خورد، اين طرف ئو آن طرف مي پريد، از ديواره ي رگ ها آويزان مي شد، تقلا مي كرد، مي تپيد ئو تقلا مي كرد. آتش هم متعجب از اينكه چرا هيچ عضوي تا اين حد از سوختن گريزان نبوده، قلب را آرام آرام بلعيد.
آتش خسته بود و ديگر فقط يك سر باقي بود.
دهان كه سوخت، چيزي تغيير نكرد. انگار از قبل به چنين سرانجامي برايش رضايت داده باشيم. انگار اين پايان مقرر كه جزاي تمام گفتن ها بود، جايي براي اعتراض نداشت.
ديگر نه بويي احساس مي شد و نه صدايي شنيده، تعجبي هم نداشت.
مغز كه سوخت انگار خوشحال هم شدم.
آخرين عضو، آخرين بازمانده كه سوزش اش آنقدر نرم ئو آرام انجام شد كه ترسيدم مبادا سالم باقي بماند و تا ابد فقط ببيند، چشم ها بودند. آنها تا آخرين لحظه ديدند
خاكستر هايي با رنگ هاي متفاوت
بدني سوخته، اما سرد
آرام
پوكه هايي از جنس استخوان
و چند قطره مايع سياه قير مانند كه درست در محل آغاز سوختن به زمين ريخته بود؛ محل استقرار پا ها
ديگر نه ترسي بود
نه دردي
خيال شان كه راحت شد
بستند و
خوابيدند...
۳ اردیبهشت ۱۳۸۹
انسان انسان است
در مكاني از هستي ايستاده ام كه انسانيت، مجال تعريف مي يابد.
يگانگي خرد شده و وحدت مجزاي كلمه ي انسان
به راستي چيست در پس پرده ي اين ب ظاهر هست ها
انگار در من دوره مي شود انسانيت...
انگار
قدرت كشتن است و مجال بروز دد منشي. تبلور توان خيانت
آن زمان كه خنجر به دست گرفت، يك لحظه انگار خويشتن ئه خويش را حس كرد.
بروز نياز اطمينان است در ورطه ي كشتارحتي،
آن زمان كه يال آن ماديان سرخ يال را نوازش داد فهميد انسان است.
توان راه يابي است در فضاي گم شده ي زمان،
گذر از ديروز و هرآنچه در سيطره ي اوست، نگاه به فردا و هرآنچه هم رزم اوست، و با تمام اين ها، سكناي در حال
حال زايشگر
حال تپنده
مسخي ست زاييده ي مرور عشق
ويراني آبادي ويراني آبادي ...
و انسانيت در اين جدال مكرر وحدانيت مخروبه ي خود را انگار باز مي يافت.
آن زمان كه خود را مجاز يافت به تجربه ي عشق، آن زمان كه توانست قلبش را در صف ئه تنبيه، در انتظار فلك بكارد، يقين كرد انسان است.
اقتدار در عبور، عبور از زماني به زماني، از آوايي به آوايي ئو از شوري به شوري، تاجي از الماس بر شاهندگي بودن اش نهاد.
انگار زاييده ي اطمينان است، تجلي عشق، اوجي ست از انتقام و عبوري ست يگانه.
انگار فراتر است از بازيگري بيگانه كه "خرامان، با تبختر به صحنه بيايد و پس از دمي ديگر آوازي از او نيايد"
انسان انسان است
لحظه اي و انگار حتي لحظه اي "عشق بودن" ئه او باري فراتر است از ساعت ها مرگ، قصه ها تولد و مفهوم ساده ي هستي ئو نيستي در پرتو ئه جبر ئه زايش...
۱۸ فروردین ۱۳۸۹
بوي سوختگي حسي كه آفتابش از پهلو طلوع كرده
روي تمام تابلو هاي جهان كه همه شان را يكجا و همين جا در ذهن دارم طرحي از اوج تو مي زنم باشد كه از آن لحظه به بعد ديگر دستي بومي را به رنگي نيالايد، چرا كه نقاشان، ديگرمأنوسي با شأن تصوير تو را به زايش هر نگاره ي ديگري ارجح مي دانند. نقشي از تو بر افلاك مي زنم تا شور ئه ديدگان و انگيزاننده ي نگاه ها باشد.
بودن ات را مي ستايم چرا كه ديرگاهيست تو را به جاي زمان سپري مي كنم.
اشعار و اذكار از طراوت بهار گفته اند و حضور يار؛ من به كجا بگويم كه هيچ حضوري را ياراي طراوت تو نيست. هوايم كه تو باشي ، يك دم ازين هوا مرگ را بر بازدم ارجح مي دارد.
هرازگاهي هواي سفر مي كنم با مبدئيت خودم به مقصد تو
چقدر دوري!
اي دست نا يافتني ترين مقصود من...
زبانم هر زمان كه به الگوي رقص واره هاي توبه چرخش در آيد، كلامم شعر مي شود و در چنان اوجي از معنا قرار مي گيرد كه تا استغناي هرانچه آهنگ و آواست، مي رود. اما هر زمان كه بي خود از خود، سر را به زير مي افكند و بدون نگاه به توكلام را مي سازد، واژگان را شرم بودن شان نابود مي كند.
آنقَدَر در من هستي كه به فنا ناپذيري رسيده اي
آنقَدَر از تو پرم كه غرق شدن در تو هر لحظه به فنايم مي برد
آنقَدَر در من هستي كه تا ابد انگار هر زايشي توئي
آنقَدَر از تو پرم كه استغنا برايم عادت شده و نياز، رنگباخته ترين حس
واژگانم از تو ارزش مي گيرند؛
اگر بند تو باشي به چنان جنگي با آزادي خواهم رفت كه تا ابد ايمانش را به پرواز فراموش كند.
اگر زمين تو باشي، ارتفاع را از فهرست مفاهيم حذف مي كنم.
تو اگر نياز باشي بي نياز ها را گردن مي زنم.
اگر آتش باشي عالم را تا آخرين قطره ي آبش مي خشكانم.
تو اگر اشك باشي جهان را مي گريانم.
اگر درد باشي عالم را به زايمان وا مي دارم.
تو اگر باشي و فقط بودن ات هم آغوشي حتي با عدم را دلپذير مي كند.
بي ثمر نيست لطف بودن ذهن من با تو...
13/1/89
۱۳ فروردین ۱۳۸۹
آنچه گذشت...
انگار روز جمع آوري زباله هاي انباشته شده نزديك است
انگار حجم اندوه عرصه را براي پاك بازي باز مي كند. پاك بازي نه به مفهوم باختن پاك بلكه انگار به معناي بازي پاك
صداي فرياي كه مي آيد آشناست!
گوش كن...
از من نيست؟!
انگار ورزيده مي شوم در تحمل درد
انگار به هويت بر مي گردم، من را دارم مي شناسم، استغناي درك، يگانگي مفهوم بت ظاهر را مي شكند انگار
انگار انتزاع ها به من معتمد اند، ترس به من اعتماد دارد، ريا به من اعتماد دارد، بي گانگي و يگانگي، عشق و تظاهر، حتي دروغ هم به من اعتماد دارد.
ترسم از ترس ريخته، مي دانم ديگر جز از تظاهر از هيچ چيز نمي ترسم
من از كنار هلاكت رد شده ام
خدا را در تنهايي ام به بي گانگي ستوده ام، ايمان به كفر هايم دارم كه از عشق بي تظاهرم به معبود آب مي خورد صادق ترين بودم انگار در زفاف عقل و ريا
ابراهيم ترين شدم در شكستن بت هايم. آنقَدَر ابراهيم شدم كه انگار در مسخ بت شكني خود ئه خدا را هم شكستم
از آنچه بود و مانده بود دوباره خدا ساختم
انگار اين بار من از روح خودم در او دميدم
منطق را كشته ام تا در ئه مسير هاي بي هدايت و راه هاي بي فرجام به رويم باز شود، انگار ديگر از درد بي انتهاي عشق، كه گفته اند ئو از برم نمي ترسم
گفته اند "انسان سالم متقلب است" انحطاط طبابت را جشن گرفتم و به باور هاي بيمار باليدم
گذاشتم نوح باور هايم كشتي اش را بشكند، مولوي باور هايم از شمسش دور نشود و هيچ شعر نگويد، پيامبر باور هايم ملحدي را ترويج كند و مرتاض باور هايم يك باره در تيغ هايش فرو رود
هويت ققنوس را نفس كشيدن انگار بوده و خاموش بوده، من از خاكستر "خود" ي مي آيم كه با نفت نفرت سوزانده بودم اش به جرم ريا
قدرت خاكستر ستودني ست چرا كه از نبرد آتش با خودش باقي مي ماند
"من" ئه آمده از اين همه خاك بي شما انگار تنهاست، اي عابرين كوچه ي ممنوعه ي درون
هرچند
ديگر از گذرگاه هاي بي عابر هم نمي ترسم
انگار