گفت : "آفریدم"
- این ابتدای گفت و گوی جهان آلود ِ من بود با پروردگارم-
اولین سؤالم این بود:
"مگر می شود؟! "
گفت : " من
آفریدم! "
- دنبال سؤالی می گشتم برای توجیه آن میلادـ
پرسیدم : "عبور ِ معصومانه ی کدامین معجزه بود که به میمنت سروده ی مقدسش عاشق شدی؟ می گویند مست بودی که آفریدی به حقیقت خالصانه ی کدامین شراب؟! "
پاسخ داد : "آنکه از من میلاد یافت نه خود سرود بود که همه "امکان سرودن" بود. حقیقت ِ خالصانه ، میمنت و اعجاز همه در میلاد ِ آفریده ی من بود که متبلور شد. "
پرسیدم : " چگونه زندگی را به او شناساندی، او را به گهواره معتمد کردی ، قدرت ِ حرف زدن به زبان آفرینش را از او گرفتی و او را به سلاح فریاد مجهز کردی؟ "
گفت : "من او را برای صحبت به زبان آفرینش نیـافریدم ، زبان ِ خـداوند گاری را برای او نمی خواستم. زبان تکلم او کمال آفرینش من است. من او را خلق نکردم تا به زبان پرستش سخن بگوید. زبان محــــراب برای ملائک است. اویی که من آفریدم کمال ملائک است
زبان کودکی اش فریاد و زبان زندگی اش عشق است. "
پرسیدم : "زاده ی توست؟ "
گفت : "مولود ِ من خود "امکان" زاده شدن است. "
گفتم : "در سرای خدایان هدیه ی میلاد مرسوم است؟ یا که در آنجا وفات را ضیافتی برپاست؟ "
پرسید : " تو از جهان چه داری؟ "
گفتم : " تا کنون گمان می کردم تو را اما اکنون می بینم این صاحب ولادت نیز خود جهانیست :
او فریاد است! ، ساختمان تکلم عشق است! ، میمنت آفرینش است! ، سرود نیست، که خود امکان سرودن است !،کمال ملائک است! ، امکان زاده شدن و زیستن است!...
کاش از این جهان عظیم نیز سهمی داشتم؛ "
گفت : " برای پذیرش ِ هدیه ی میلادت آماده ای؟ "
پرسیدم : "من؟!! "
پاسخ داد : "مگر نمی خواستی بدانی خدایان چگونه هدیه ی میلاد می دهند؟ "
گفتم : "بله ، ولی... "
گفت : " از آن ِ تو! "
-من جز سکوت فریادی برای گفتن نداشتم-
گفت : "آن جهان عظیم ،
از آن ِ تو.................... "
* آنجا بود که فهمیدم من ذره ای از توانایی ابرم
در بارش *
میلاد تو نه خود یک ولادت ساده که پیشکشی بود از طرفِ خدای من
دیر فهمیدم ، تو همان وعده ای بودی که آفريدگار، در آغاز زمان آفريدگاري به واسطه ی آن مرا راضی کرد تا در این جماعت ِ انسان زندگی آغاز کنم.
و اين آورد عظيم پروردگار تنها سهم من از اين جماعت انسان شد...
- این ابتدای گفت و گوی جهان آلود ِ من بود با پروردگارم-
اولین سؤالم این بود:
"مگر می شود؟! "
گفت : " من
آفریدم! "
- دنبال سؤالی می گشتم برای توجیه آن میلادـ
پرسیدم : "عبور ِ معصومانه ی کدامین معجزه بود که به میمنت سروده ی مقدسش عاشق شدی؟ می گویند مست بودی که آفریدی به حقیقت خالصانه ی کدامین شراب؟! "
پاسخ داد : "آنکه از من میلاد یافت نه خود سرود بود که همه "امکان سرودن" بود. حقیقت ِ خالصانه ، میمنت و اعجاز همه در میلاد ِ آفریده ی من بود که متبلور شد. "
پرسیدم : " چگونه زندگی را به او شناساندی، او را به گهواره معتمد کردی ، قدرت ِ حرف زدن به زبان آفرینش را از او گرفتی و او را به سلاح فریاد مجهز کردی؟ "
گفت : "من او را برای صحبت به زبان آفرینش نیـافریدم ، زبان ِ خـداوند گاری را برای او نمی خواستم. زبان تکلم او کمال آفرینش من است. من او را خلق نکردم تا به زبان پرستش سخن بگوید. زبان محــــراب برای ملائک است. اویی که من آفریدم کمال ملائک است
زبان کودکی اش فریاد و زبان زندگی اش عشق است. "
پرسیدم : "زاده ی توست؟ "
گفت : "مولود ِ من خود "امکان" زاده شدن است. "
گفتم : "در سرای خدایان هدیه ی میلاد مرسوم است؟ یا که در آنجا وفات را ضیافتی برپاست؟ "
پرسید : " تو از جهان چه داری؟ "
گفتم : " تا کنون گمان می کردم تو را اما اکنون می بینم این صاحب ولادت نیز خود جهانیست :
او فریاد است! ، ساختمان تکلم عشق است! ، میمنت آفرینش است! ، سرود نیست، که خود امکان سرودن است !،کمال ملائک است! ، امکان زاده شدن و زیستن است!...
کاش از این جهان عظیم نیز سهمی داشتم؛ "
گفت : " برای پذیرش ِ هدیه ی میلادت آماده ای؟ "
پرسیدم : "من؟!! "
پاسخ داد : "مگر نمی خواستی بدانی خدایان چگونه هدیه ی میلاد می دهند؟ "
گفتم : "بله ، ولی... "
گفت : " از آن ِ تو! "
-من جز سکوت فریادی برای گفتن نداشتم-
گفت : "آن جهان عظیم ،
از آن ِ تو.................... "
* آنجا بود که فهمیدم من ذره ای از توانایی ابرم
در بارش *
میلاد تو نه خود یک ولادت ساده که پیشکشی بود از طرفِ خدای من
دیر فهمیدم ، تو همان وعده ای بودی که آفريدگار، در آغاز زمان آفريدگاري به واسطه ی آن مرا راضی کرد تا در این جماعت ِ انسان زندگی آغاز کنم.
و اين آورد عظيم پروردگار تنها سهم من از اين جماعت انسان شد...