۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹

سوختن از پا ها شروع شد

و نهايتاً اين زمين بود كه در شرافت مندانه ترين طرح يك اقدام، وجودي بي وزن را شعله ور كرد.
سوختن ابتدا از پا ها بود كه شروع شد. سوختند. چشم سالم بود و مي ديد پوستش چگونه ذوب مي شود. كيفرخواست بدن زمين به جرم يك تجاوز دائم و لمس بي دغدغه ي حريم آن بدن كه مي سوزاند، پوستي بود ازآن گام ها كه مي سوخت. پا ها مي سوختند... پوست... گوشت... درد... استخوان... درد كمرنگ شد وقتي ديد پاسخ سال هاي سال بي حرمتي قدم ها، تنها يك لحظه سوختن بود.
پا ها تا مچ خاكستر شده بودند كه نوبت به زانوان رسيد. ساق هايم خاكستر شده بودند و شمايل آدمي را داشتم كه انگار زانو زده بود.
آيا تا ابد بايد زانو بزنم؟ به چه كسي؟ آيا اين چيزي بود كه زمين از من مي خواست؟ يك عبادت ابدي بي معبود؟ اما نه،، با زانوان سوخته كه ديگر هرگز نمي شد زانو زد!
ترسيدم يك آن از پادشاهي كه نبود اما شايد اگر مي بود، سزاي بي حرمتي ام سياه چال بود.
- گفته اند در سراي بزرگان بايد زانو زد؛ تا ابد؛ بزرگان بازماندگان يك عبادت بي ريشه اند كه نياز عابد انگاري معبودشان مي كند-
سوختن همچنان ادامه داشت، من ذوب مي شدم و انگار هر لحظه كه مي گذشت بيشتر در زمين فرو مي رفتم. غرق در طيف سرگرم كننده ي رنگ ها و نور ها بودم كه حاكي از سوختن مرحله به مرحله ي بافت ها بود. ميزان مقاومت لايه هاي متفاوت بدن تحسين برانگيز بود؛ پوست كه جلودار نبرد با آتش بود و انگار از بي كفايتي دروني تر ها با خبر بود، چنان ايستادگي مي كرد كه آتش نفس نفس زنان و رنگباخته به گوشت مي رسيد. ماهيچه ها به راحتي تسليم مي شدند كه اين تسليم بويي مشمئز كننده داشت. و در آخر نوبت به استخوان مي رسيد، او هم كه انگار از قبل با خاكستر كنار آمده باشد، چنان بي درنگ مي سوخت كه قهقهه ي پيروزمندانه ي آتش حتي با گوش هم شنيده مي شد.
بويي كه مي آمد همه اش از سوختن گوشت و پوست و ... نبود، خوشحال بودم كه جسم و روحم با هم سوزانده مي شوند.
لحظه ي نابي بود وقتي آتش به قلب رسيد. پايداري او كه از حراست يگانه اش از ته مانده عشق ها آب مي خورد، او را به بقا وا مي داشت. پيچ و تاب مي خورد، اين طرف ئو آن طرف مي پريد، از ديواره ي رگ ها آويزان مي شد، تقلا مي كرد، مي تپيد ئو تقلا مي كرد. آتش هم متعجب از اينكه چرا هيچ عضوي تا اين حد از سوختن گريزان نبوده، قلب را آرام آرام بلعيد.
آتش خسته بود و ديگر فقط يك سر باقي بود.
دهان كه سوخت، چيزي تغيير نكرد. انگار از قبل به چنين سرانجامي برايش رضايت داده باشيم. انگار اين پايان مقرر كه جزاي تمام گفتن ها بود، جايي براي اعتراض نداشت.
ديگر نه بويي احساس مي شد و نه صدايي شنيده، تعجبي هم نداشت.
مغز كه سوخت انگار خوشحال هم شدم.
آخرين عضو، آخرين بازمانده كه سوزش اش آنقدر نرم ئو آرام انجام شد كه ترسيدم مبادا سالم باقي بماند و تا ابد فقط ببيند، چشم ها بودند. آنها تا آخرين لحظه ديدند
خاكستر هايي با رنگ هاي متفاوت
بدني سوخته، اما سرد
آرام
پوكه هايي از جنس استخوان
و چند قطره مايع سياه قير مانند كه درست در محل آغاز سوختن به زمين ريخته بود؛ محل استقرار پا ها
ديگر نه ترسي بود
نه دردي
خيال شان كه راحت شد
بستند و
خوابيدند...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر